تبليغاتX
كافه كارتون

كافه كارتون

طنز تلخ/ قهوه تلخ

مرسي توكل...!!؟

پرندگان را باش؛

نه مي‌كارند نه درو مي‌كنند و نه انبار!

اما باباي آسماني

رزقشان را مي‌رساند.

آيا من و تو

از اين پرندگان كمتريم؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم دی 1389ساعت 2:3  توسط استاد   | 

اي كاش تو هم يك كلاغ بودي...!

گالري آثار سومين جشنواره تسجمي فجر

اي كاش تو هم يك كلاغ بودي...!

گاهي آدم از دست انسانهاي جامعه‌اش نااميد ميشود. وقتي در پياده روي خيابانها، در اين روز و شب‌هاي  سرد زمستاني شهرمان قدم ميزني و چشمت به فرد دستفروشي افتاده كه براي كسب لقمه ناني اندك در آن كنج پياده كز كرده، تو رد نشود و برو. سخت نيست. اندكي صبر و كن و دقايقي آنطرف‌تر بايست و ببين. ببين كه همشهري‌هايت بي آنكه كك‌شان بگزد بدون هيچ توجهي از كنار آن فرد دوستفروش عبور مي‌كنند. براستي آن فرد اگر مجبور نبوده در اين سرماي سوزناك زمستان، در كنار پياده رو، بدون هيچ وسيله گرمايشي در كنار خيابان نمي‌لرزيد. من ميگويم حتي اگر نياز هم نداري خريدي بكن و بقيه پولت را هم نگير. باور كن صداي اين اقدام شرافتمندانه‌ات  در عرش خدا طنين مي‌افكند و ديگر اينكه خيلي زود فراموش كن كه چه كردي، براي هيچ كس هم تعريف نكن. شايد همين عمل خيرت كه  جدي‌اش نگرفته‌اي،  فردا آن طرف كار بدردت بخورد و ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم دی 1389ساعت 1:45  توسط استاد   | 

ليموزين بدرد نخور...

ليموزين بدرد نخور... / اگر گفتين چرا اين ليموزين بدرد نخور است. همه ليموزين‌ها شيشه هايشان دودي است. ليموزيني كه اينقدر گران است و شبشه اش دودي نباشد، شما بگوييد به درد چه كسي ميخورد.  داشتم دلقي* و صد عيب مرا مي پوشيد.

*( دلق، خرقه ي بسيار بلندي است   كه همه ي  بدن آدمي را مي پوشاند) 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم دی 1389ساعت 3:23  توسط استاد   | 

آدميت آدم برفي

آدميت آدم برفي/ اين كارهاي آقا مسعود ضيايي حتي كساني كه كاريكاتوريست نيستند را هم  حسابي سرحال مي آورد. بي شك رشك مي‌ برند و غبطه كه چرا مثل او كاريكاتوريست نيستند تا بتوانند چنين مفاهيم زيبايي را خلق كنند.


+ نوشته شده در  جمعه هفدهم دی 1389ساعت 3:8  توسط استاد   | 

خدا نشناس...

خدا نشناس ...

به نام خدايي كه دوستش داريم اما او را نديده ايم.

خدايي كه در همين نزديكي ست و ما از او بسيار دوريم.

هر كاري كه با نام خدا آغاز شود،  مارك خدا را در آن كار، يدك مي‌كشد. اي كاش محصول آن كار استاندارد خدايي داشته باشد. سخن با نام خدايي آغاز شد كه با حواس بشري قابل درك و شناخت نيست.

مي‌گويند مرد فقيري خواست وام بگيرد. از او خواسته شد كه نام ضامن معتبري را بگويد تا اگر ضامن او را شناختند و معتبر بود، وامش دهند. او گفت ضامن من خدا است. مرد پاسخ شنيدكه: نام كسي را بگو كه ما بشناسيم...!!

اميد كه او ضامن سلامت كارم باشد. اعتماد كنيد.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم دی 1389ساعت 2:29  توسط استاد   |